بیوگرافی مختصر مهندس منوچهر عبدی

بیوگرافی مختصر کاری و تحصیلی

بیوگرافی مختصر مهندس منوچهر عبدی

بیوگرافی مختصر کاری و تحصیلی



مهندس منوچهر عبدی در خانواده ای شریف و زحمت کش رشد یافت و از همان دوران کودکی علاقه زیادی به هنرهای تجسمی نشان می داد.
بعد از طراحی، کاریکاتور اولین فعالیت جدی او بود که در دوران نوجوانی به آن گرایش یافت و با فعالیت در چند نشریه داخلی و برگزاری نمایشگاه های درون مدرسه ای و شرکت در مسابقه کشوری، رزومه قابل توجهی ارائه نمود و با توجه به سن کمی که داشت به خوبی درخشید؛ علاوه بر آن علاقه به گرافیک و طراحی نیز باعث شد تا در سبک های مختلفی کسب تجربه نماید که از آن جمله می توان به آمیختن کلاژ و طراحی مفهومی در دوران دانشجویی اش اشاره کرد که در تصویر سازی برای داستان نویسی اش برای شرکت در جشنواره خوارزمی به کار برد.
خلاصه اینکه روحیات هنری اش با علائق مهندسی اش در هم آمیخت و از او یک مهندس معمار ساخت و به این ترتیب ابعاد هنری و فنی آثار وی بسیار پربار گشت، با وجود بحران نبود پدر بزرگوارشان؛ دست از تلاش نکشیده و رنج های اقتصادی را به جان خریده و دست از تحصیل و کار نکشید و دوران کاری و تحصیلی پر فراز و نشیبی را از لحاظ داشتن پشتکار درسی در دانشگاه های استان های مازندران و زنجان و تهران به جان خرید و با غیرت تمام کار می کرد و در کنار تحصیل خانواده اش را اداره می نمود.
ضمن اینکه با شرکت در مسابقات معتبر، خود را محک می زد و روز به روز به پیشرفت و تجربه اش افزوده می شد ...
بعد از گذشت سال ها هم اکنون در جایگاه استادی دانشگاه حامی دانشجویان است و با فعالیت های مختلف از قبیل نوشتن مقاله و رواج رایگان ویدیوهای آموزشی خود سعی در ترویج فنون هنر و مهندسی دارد.
از گذشته تا امروز میانه خوبی با ادبیات دارد و گنجینه ای از آثار ادبی خلق کرده که در خور توجه است.
بسیار تلاش می کند تا رسالت هنری و فنی خود را به منزل مقصود برساند به عبارتی تا جایی پیش رود که آیندگان بهره ای از دستاورهایش داشته باشند ...ان شاءالله

instagram: manoochehrabdi

mobile: +98 935881485


۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانش آموز» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

استاد منوچهر عبدی

شما را به برگی از نوشته هایم میهمان می کنم؛ امید است مورد توجه پرمهرتان قرار گیرد⚘

او یک معلم بود

به بچه ها چشم دوخته بود و در افکاری پراکنده غرق بود ... گاه سالنی را می دید که بچه ها با سر و صدای زیاد در رفت و آمد بودند و گاه صدای زنگ مدرسه در روانش طنین انداز می شد. ذهنش بسیار شلوغ شده بود حتی شلوغ تر از سر و صدای بچه های کلاس؛ به همین خاطر حالا دیگر به بچه ها هم نمی گفت ساکت ... به رنگ بی روح کلاس نگاه می کرد و به یاد می آورد آن روزها را که دیوار کلاسشان به سیاهی زغال می ماند و در همان کلاس های سیاه بود که رشد یافته بود، به بخاری نفتی گوشه کلاسشان می اندیشید که یک بار نزدیک بود آتش سوزی سهمگینی به راه اندازد. او آمده بود تا روزهای سیاه دیروز را در فضای مدرسه ی امروز به روشنایی مبدل سازد و حال می اندیشید چگونه می تواند ... تصمیم گرفت از دانش آموزان کلاس شروع کند، پرسش از بچه ها به عنوان استفاده کنندگان راستگو می توانست نتایج خوبی در برداشته باشد ... از بین دانش آموزان کلاس یکی گفت: در کلاس های ما محبت نیست ... دیگری گفت: امکانات نیست ... آن یکی گفت: ما فقط می شنویم؛ هیچ نمی بینیم! دیگری گفت: دلگیراست؛ حیاط سرد و بی روح است! معلمان افسرده اند ... در این میان یک صدای ضعیف از آخر کلاس با طنینی دلنشین گفت: ولی هر چه هست خوب است! خدا را شکر ... چه عجب یک نفر ساز موافق زد، معلم بی اختیار پرسید از چه راضی هستی؟ دانش آموز گفت: اینجا گاهی دوستانم به من خوراکی می دهند! اینجا فرصت گرم کردن دست های سرماخورده ام را دارم! اینجا می توانم فارغ از سرمای محل کارم باشم حرف های او باورنکردنی و بار گرانی بود؛ او علاوه بر این که یک دانش آموز بود یک کودک کار هم بود ... در همین احوال صدایی پیچید بچه ها به زنگ تفریح دعوت شده بودند، دانش آموز کارگر نرفته بود. معلم به نظاره قهرمان کوچک داستان ایستاده بود ...

به قلم یک معلم (منوچهر عبدی) 

                                                                    instagram: manoochehrabdi  

 

 

  • منوچهر عبدی